<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سفر به دور دنيا با دوچرخه</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/</link>
<description>اوَل يه سلام خيلي گرم به شما دوست عزيزم چرا تعجب ميكني با خود خودتم كه همين الان زحمت كشيدي و اومدي </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Aug 2008 10:33:27 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بازگشت ناگهانی به وطن</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>سلام به دوستان خوبی که درطول سفر پیگیر برنامه هام بودین وبا گذاشتن پیغام انرژی ادامه سفر رو در من بیشتر کردین.من برگشتم ایران. اگه دوست داشتین میتونین با این شماره پیدام کنین۰۹۱۲۲۷۸۶۸۲۴&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Aug 2008 10:33:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار با دوچرخه سوارای ایرانی</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>سلام گرم به همه اونایی که یادم میکنن و من هم  دوسشون دارم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; هنوزتو بانکوک ام و نتونستم ویزایی بگیرم و دیگه باید لب مرزها اقدام کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چندروز قبل شنیدم دوتا دوچرخه سوار ایرانی رسیدن بانکوک.با دعوتی که رایزنی ازشون کرده بود همدیگر و دیدیم.با هماهنگی خانه فرهنگ مصاحبه با چند تا روزنامه معروف تایلند انجام دادیم و با توجه به درگیری گرفتن ویزا که برای اونا هم   هست چند باری تونستیم همدیگرو ببینیم و از اتفاقات و تجربیات برای هم تعریف کنیم.مهدی و اسلام بچه های با صفای اردبیل هستن. هر فرصتی که دست میده دوست داریم همدیگرو ببینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; روز یکشنبه تام دوست امریکایی ازم خواست تا نهار رو با هم باشیم.ادرس هتلی رو بهم داد و قرار شد همدیگرو اونجا ببینیم.نهار رو با تام وچند تا از دوستای امریکاییش در یک رستوران ژابنی بودیم.من که تجربه ای از غذای ژابنی نداشتم و تام با توضیحات برام غذا انتخاب کرد.جریان سفرم رو  برای دوستاش گفته بود و همه اونا از قبل داستان رو میدونستن و موقع غذا به سوالایی که براشون مطرح بود مثل خیلی از ادمایی که تا حالا تو مسیر  باهاشون همصحبت شدم جواب میدادم و از خاطرات سفر که براشون جالب بود تعریف کردم.موقع خداحافظی هم بهم ادرس و شماره دادن تا هر وقت رسیدم امریکابتونیم  دوباره همدیگرو ببینیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند باری به دعوت اقای تمهیدی.رایزن ورزشکار و  ورزش دوست ایران در بانکوک بیرون رفتم.یه روز صبح رفتیم استخرو بعد مدتها از استخر و اب داغ جکوزی لذت بردم.یک شب رفتیم رستوران ایرانی باسارگاد و مهمون اقا بهروز و رستورانش بودیم.یه شب هم مهمون  رستوران عبدالله عراقی شدیم  که بعد مدتها کوبیده و ماست و ریحون خوردم .شب به یادموندنی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز قبل هم مسابقه فوتبال بین تیم ایرانیهای مقیم اینجا و تیم مسلمونای بانکوک بود که منم با تیم رفتم استادیوم .که البته تو مراسم قرعه کشی که تو هتلی انجام شدهم  شرکت داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجا اوضا خوبه و من هم عالیم و از لحضه هام لذت میبرم.با شرایط موجود نمیدونم چی در انتظارمه وسفرم به کجا میرسه .نمتونم هیچ برنامه ریزی کنم  جز اینکه برسم مرز کامبوج و ببینم در ادامه چی برام مقدره.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;اميدوارم با وجود مشكلات فراوان اما با حمايتهاي شما دوستان عزیز و هم وطن های مهربانم، بتوانم اين سفر را با موفقيت به پايان رسانده و توشه اي پر بار را همراه آورم.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;شماره حساب سپهر بانك صادرات&lt;BR&gt;030-222-906-5007&lt;BR&gt;حبیب اشترى&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;mailto:habib.ashtari@gmail.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;habib.ashtari@gmail.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jul 2008 08:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من بانكوك هستم</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;سلامي گرم به همه دوستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;من بانكوك هستم و درگير سفارتخانه ها براي گرفتن ويزا كه تا حالا ناكام بودم. خيلي دوندگي كردم و سفارت چين ويزا نداد و گفتن بايد از ايران اقرام كني براي ويزا و سفارت ويتنام هم مشابه چين جواب داد براي كامبوج فقط بايد با داشتن بليط هواپيما ويزا بگيري و از راه زميني هم بايد لب مرز موقع خروج اقدام كني در هر صورت ۳تا كشور رو ميخوام برم كه براي هيچ كدوم ويزا ندارم. ولي دست بردار نيستم و دوباره به سفارتخانه ها سر ميزنمو تلاش براي ادامه سفر خواهم كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;مسير مرز مالزي تا بانكوك حدود ۱۰۰۰كيلومتر بود و ۱هفته ركاب زدم تا رسيدم بانكوك و بين راه طبق معمول با ادم هاي مختلفي اشنا شدم و اتفاقات جالبي رخ داد؛برخلاف چيزهايي كه شنيده بودم راجع به ناامني در جنوب تايلند با آدم هاي مهربون و مهمون نواز ربرو شدم. و دوباره معبدهايي بزرگ و خيلي مجلل بيشترين چيزي كه اينجا به چشم ميخوره معبد هايي است كه مردم تايلندبراي عبادت به اونجا ميرند چون بيشتر مردم تايلند بودايي هستند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;براي رسيدن به بانكوك ۲راه وجود داشت كه من راه كنار اقيانوس رو انتخاب كردم و ركاب زدن كنار اقيانوس بهم انرژي ميده و حس و حال خوبي داره از زمان ورودم به تايلند با موج شديد گرما مواجه شدم گرمايي كه پوست ميكنه و توي اين يه هفته اي كه ركاب زدم سوختم و سياه شدم  ؛ وقتي رسيدم بانكوك يه راست اومدم خانه فرهنگ تا با توجه به نامه اي كه از تهران داشتم ببينم براي اسكان كاري ميشه كرد يا نه.؟  كه با كمك رايزن فرهنگي جناب آقاي تمهيدي قضيه اسكان حل شد و حمايت ايشان توي اين چند روز خيلي شامل حالم بوده. كه يك شب هم به اتفاق براي شام به دعوت يك ايراني كه صاحب ۱رستوران ايراني اصيل هست در بانكوك رفتيم و جايتان بسيار خالي بود؛ در اينجا با يك دوچرخه سوار امريكايي آشنا شدم به اسم تام و از من دعوت كرد تا به خونه اش برم و بعدبه اتفاق دوستان تايلنديش با هم به سينما رفتيم و شام رو هم بيرون بوديم. خيلي چيزها داشتيم براي تعريف كردن؛  تام  يك   پزشك هست و به تمام دنيا تقريباً سفر كرده و گاهي هم با دوچرخه سفرهاي كوتاه انجام ميده نشستيم و عكس هاي سفرهاي همديگر رو تماشا كرديم و راجع به خاطراتمون با همديگه گپ زديم بعضي از خاطراتمون و عكس هامون راجع به مكان مشتركي بود كه هر ۲تا مون در اونجا بوديم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;توي هميتن يكي دو روزه بايد از دوستان جديدي كه پيدا كردم خداحافظي كنم و راهي سفر بشم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و دوباره جاده و دوچرخه و من... .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;اميدوارم با وجود مشكلات فراوان اما با حمايتهاي شما دوستان عزیز و هم وطن های مهربانم، بتوانم اين سفر را با موفقيت به پايان رسانده و توشه اي پر بار را همراه آورم.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;شماره حساب سپهر بانك صادرات&lt;BR&gt;030-222-906-5007&lt;BR&gt;حبیب اشترى&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;mailto:habib.ashtari@gmail.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;habib.ashtari@gmail.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 12:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من تایلندهستم</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز صبح وارد تایلند شدم. مسیر ۵۰۰ کیلومتری تا مرز را در ۴ روز آمدم.بین راه به جزيره لانكاوي كه يكي از زيبا ترين جزيره هاي جنوب شرق آسيا هست، رفتم.از شهر لانکاوی تا جزيره كه  ۱:۱۵ طول كشيد در قايق بودم و نزديك ظهر به جزيره رسيدم. زماني كه در جزیره بودم به يك پارك خيلي معروف،ميدان عقاب،ساحل زيبا و چند جاي ديگر رفتم.ولي راستش نوع لذت در اين جزيره ها از جنس لذت من نيست. چيزي كه در جزاير بالي و اندونزي تجربه اش را داشتم .در يكي از فروشگاه هاي جزیره بودم كه دونفر آمدند كنارم و ازم سوال كردند : دوچرخه سواري؟؟ با لباسي كه تنم بودو دوچرخه ام كه بيرون پارك شده بود،فهميده بودند.اعضاي تيم ملي دوچرخه سواري قطر بودند.يكي از آنها ايراني الاصل بود ولي متولد و بزرگ شده قطر.كمي هم ميتونست فارسي صحبت كند .از من پرسيدند چه كسي ساپرُتت مي كند؟؟ من هم گفتم: خودم! اصلا باورشان نمي شد. چندبار اين سوال رو تكرار كردند که، چطور ممکنه هیچ حمایت کننده ای نداشته باشی؟؟!! در دلم گفتم بابا کجای کار هستید من در ایران زندگی میکنم. اینکه چیز عجیبی نیست.در هر صورت مدتی حرف زدیم و از هم جدا شدیم . صبح روز بعد هم بلیط گرفتم و از جزیره خارج شدم، تا به مرز برسم. دیروز عصر رسیدم به شهر مرزی پادنگ بیسار. سمت ورودی تایلند رفتم تا هم از اعتبار ویزایم باخبر شوم و هم ببینم چه خبر است؟! بعد برگشتم و یک مسجد پیدا کردم ، یک دوش حسابی گرفتم و یه چیزی خوردم و بعد رفتم خوابیدم.صبح که شد وارد تایلند شدم.مالزی هم طی شدبا تمام خاطره هایش.اگر بخواهم مالزی و اندونزی را باهم مقایسه کنم از خیلی بابت ها شبیه به هم  از جهتی هم متفاوت بودند. اندونزی با ۲۴۰ میلیون جمعیت بزرگترین کشور مسلمان در جهان است.این کشور تشکیل شده از بیش از  ۳۰۰هزار جزیره. موسیقی  برای اندونزی ها بسیار اهمیت دارد و همیشه و همه جا صدای آواز و کنسرت شنیده میشد. در همه جای این کشور و در کوچکترین دهکده ها  گیتار و گیتاریست ها دیده میشدندعجیب است همه جا وقتی سوار اتوبوس می شوید،از آنها خسته میشوید.مالزی تنوع غذا بیشتر،فرهنگ بالاتر و از رفاه زندگی بیشتری برخوردار هستند. بر خلاف اندونزی که مردم بیشتر انگلیسی نمی فهمند ولی در مالزی مخصوصا در شهرهای بزرگ انگلیسی میدانند. که، البته این مشکل را در تایلند هم دارم چون اینها هم انگلیسی نمیفهمند. و از صبح دارم دنبال نقشه اینجا میگردم ولی اصلا نمی فهمند که من چه میخواهم.در اندونزی با استقبال گرم از طرف سفارت و سازمان تبلیغات اسلامی روبرو شدم.که انرژی زیادی بهم داد. بر خلاف سفارت و رایزنی فرهنگی در مالزی که بعد از ۳ بار رفتن به سفارت نتوانستم حتی با سفیر دیدار کنم.در عوض در مالزی دوستان زیادی داشتم.با مهری که روی ویزایم زدند ،میتوانم ۲ماه در تایلند باشم و این یعنی وقت به اندازه کافی دارم. تازه وارد اینجا شدم و چیز زیادی راجع به تایلند نمیدانم. بعدا برایتان بیشتر مینویسم. امیدوارم اتفاق های جالب و شیرینی در پیش رو داشته باشم. از صدای بازی کامپیوتر بچه هایی که اینجا ردیف نشسته اند و بلند بلند داد میزنند،کلافه شدم و اذیتم میکند. پس خداحافظ!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;شماره حساب سپهر بانك صادرات&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;030-222-906-5007&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;حبیب اشترى&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;mailto:habib.ashtari@gmail.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;habib.ashtari@gmail.com&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 09:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی و محبت</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt; در مسير حركتم با خودم قرار گذاشتم در شهرهاي مهم (بيشتر در پايتخت كشورها) توقف بیشتری داشته باشم و با اين حركت شايد توجه ديگران را بيشتر به پیام صلح و دوستی جلب كنم .&lt;BR&gt;سعي مي كنم در همه شهرها وپايتخت ها با صدای بلند و رسا این پیام را فریاد بزنم شايد اين رسمي شود در بين دوچرخه سواران ايراني و غير ايراني و همه مردم جهان كه در همان محل زندگی خود (هر چند كوچك)اما زندگی پر از دوستی و محبت داشته باشند&lt;EM&gt;.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600 size=3&gt;اميدوارم با وجود مشكلات فراوان اما با حمايتهاي شما دوستان عزیز و هم وطن های مهربانم، بتوانم اين سفر را با موفقيت به پايان رسانده و توشه اي پر بار را همراه آورم.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;شماره حساب سپهر بانك صادرات&lt;BR&gt;030-222-906-5007&lt;BR&gt;حبیب اشترى&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;mailto:habib.ashtari@gmail.com&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;habib.ashtari@gmail.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jul 2008 23:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکر از دوستان خوبم در مالزی</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;این مطالب رو می خواهم اختصاصی بنویسم برای تشکر از دو دوست خیلی خوبم که خداوند از آسمان برایم هدیه فرستاد.کیان و آرش دو دوستی هستن که یاد اینکه دارم می آیم تمام سختی های اندو نزی را برایم آسان می کرد.دو دوستی که جزء تشکر کاری برای جبران از دستم بر نمی آید.لطف و مهربانی هایشان اصلا قابل جبران نیست. چند روزی که برگشتم مالزی در خانه کیان بودم و ،وجود او و استراحت  مطلقی که در خانه اش داشتم من را به حالت عادی برگرداند. اگر این دوستان خوب را نداشتم، مطمئناً  با شرایط نه چندان خوبی که در راه برگشت از اندونزی داشتم شرایط سختی در انتظارم بود.خدا را شکر برای این دو هدیه ارزشمندی که به من دادی و ممنون از دوست عزیزم آرش و کیان.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خروج از اندونزی بعد 1ماه</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 14.4pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;بعد از ۱ماه امروز از اندونزي خارج مي شوم.1 ماه پر خاطره و پر ماجرا برايم اينجا گذشت كه هم شيرين و هم تلخ. راستش اين روز هاي آخرا كم كم داشت از شيريني در مي آمد.يكشنبه عصر رسيدم بالي . در شهر دنپاسار يك اتاق گرفتم.بعد يه دوش آب سرد به خاطر اينكه خسته بودم و حالم خوب نبود گرفتم. ديگر از حال رفتم تا فردا صبح. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 14.4pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;حدود 15 ساعت خوابيدم. بايد زود دوباره به حال عادي بر ميگشتم. نزديك ظهر رفتم منطقه كوتو كه منطقه معروف و توريستي بالي است.زياد دور نبود و با اينكه نم نم ركاب ميزدم زود رسيدم. شهر پر بود از توريست هاي خارجي . يك سر كنار ساحل رفتم كه خيلي شهرت دارد.زمان زيادي نبود كه آنجا بودم و يك دفعه حس كردم بايد برگردم. تصميم گرفتم همان موقع عصر زود راه بي افتم به سمت جاوه،سوماترا و در نهايت مالزي.حسم خوب كار كرده بود. با اينكه &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;با محاسباتم بايد ۴شنبه راه مي افتادم،تا جمعه برسم مالزي،۲ شنبه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;راه افتادم و شنبه رسيدم. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 14.4pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همگي دست به دست هم داده بودند  تا من را حسابي كلافه كند.و اين به همين جا ختم نشد نزديك دوماي به من  گفتند بايد پياده شوم .چون راه  دوراهي بود و اتوبوس مي گفت: من به شهر ديگري  ميروم . و گفت  حدود ۲كيلومتر رو ركاب بايد بزني. به خودمم گفتم خوب ميزنم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;مهم نيست بعد اون همه دردسر يه ساعتي هم ريلكس ميشم. بعد ۱ساعت ركاب زدن تابلوي ۴۴كيلومتري دوماي روديدم و حسابي به جوش آم&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;۵شنبه &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روز در  اتوبوس و كشتي بودم و اتفاقا&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;بيشتر قسمت ها بر خورد كردم با  كساني كه حسابي اذيتم كردند.اتوبوس بالي در جاكارتا بين راه پيادم كرد و گفت:از سورابايا منتقل مي شوي . چيزي كه وقتي رسيدم اونجا تازه بهم گفتند.كلي وسايل و دوچرخه را از اتوبوس پياده كردم و 5ساعت معطل شدم ودوباره حركت كردم.از جاوه به شهر دوماي هم بليط ساعت ۲بهم فروختند و ساعت 6 حركت كرديم.و جايم را هم رديف آخر جلوي بوفه دادند و شكايتم هم به جايي نرسيد. با اينكه زودتر از همه مسافر ها بليطم را گرفته بودم . ولي با ناجوانمردي آنها مواجه شدم و ۴۸ساعت جلوي بوفه كه 6 تا صندلي با زور جا شده&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بود داخل هم . تازه اين ها  آخرش نيست آنجا مرد ها سيگار ميكشند . در اتوبوس هم سيگار ميكشيدند و براي يه لحظه هم قطع نمي كردند انگار مسابقه داشتند!! با وجود اينكه بچه كوچك بود توي اتوبوس سيگار ها قطع نمي شد آخر آنجا ممنوع نيست. هنوز ادامه دارد. در اتوبوس هاي اندونزي بودن بچه كوچك طبيعي است  ودر مسافرت طولاني آنها هم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;طبيعي تر . و صداي ضبط شب و صبح شنيده ميشد براي يك لحظه هم قطع نميشد.اينها &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دم. حسابي قاطي كرده بودم وبه همه آنها &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; بد و بیراه گفتم&lt;/SPAN&gt;.با اينكه آدماي خوبي بودند،كه باهاشون برخورد كرده بودم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و بهم لطف كرده بودن مي اومد جلوي چشمام.اما ديگه به همه داشتم  بد و بیراه میگفتم. شخص خاصي را مشخص نكردم.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 14.4pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 14.4pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 14.4pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 14.4pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #333333; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 11:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يه سرگذشت ديگه ايندفه اندونزي تامالزي واز اونجا تايلند</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; سلام ۲ روزه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;وارده بالي شدم فاصله بندر تا شهر دنپاسار روكه حدود۴۰-۱۳۰ كيلومتر بود، تا۲روز ركاب زدم و ديروز عصر رسيدم. تو آخرين نقطه هاي جزيره جاوه ، به يه عروسي دعوت شدم. وقتي ايستادم براي عكاسي بهم گفتن برم داخل و مهمونشون باشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-fareast-font-family: &apos;Times New Roman&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; (جاي همتون خيلي خالي بود چه كنيم اينم از مزاياي سفر با دوچرخه هست ديگه معلوم نميكنه كه از صبح داري ركاب ميزني يدفعه مياي و شب عروسي دعوت ميشي)&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: normal; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-theme-font: minor-bidi; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از جاوه تا بالي حدود 1ساعتي روي اقيانوس بودم. روي عرشه ايستاده بودم و باد خنكي مي وزيد . احساس رهايي عجيبي داشتم. تقريبا ركاب زدنم توي اندونزي تموم شده. حدوده  2500 كيلومتر توي اين بيست و چند روز ركاب زدم و كلي خاطره شيرين و گاهي تلخ دارم تا چند روز ديگه اندونزي رو ترك مي كنم و بسمت مالزي حركت مي كنم تا از اونجا وارد تايلند بشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 07:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندونزی و سوماترا</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot;&gt;يك هفته اي بود وارد اندونزي و جزيره سوماترا شده بودم.يه روزه پر انرژي رو داشتم تو ركاب ميزدم.از شلوغي ميشد فهميد كه دارم وارد دهكده بزرگي ميشم .ديدم كلي آدم پياده وسط جاده حركت ميكنن. و ماشين ها هم خيلي يواش آدم ها رو همراهي ميكنن.جلوتر خبري بود. از بين جمعيت رد شدم تا ببينم چه خبره؟! مراسم خاك سپاري بود و يه چيزي شبيه تابوت روي شونه مردم حمل ميشد . با شكلي متفاوت از اون چيزي كه توي ايران هست. جال اينجاست كه همه خوشحال بودن و ميخنديدن. هر چي دور و برم رو نگاه كردم كه آدم ناراحت و گريان ببينم، نبود كه نبود .طبق معمول با حضور يه توريست خارجي جمع به هم خورد و همه با زبان انگليسي سلام سلام ميگفتن و... زود چندتا عكس گرفتم و براهم ادامه دادم چ.ن ميخواستم تا شب برسم به شهر بوكيت تينگي . خيلي از اونجا دور نشده بودم كه يه آقايي&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;كنار جاده با چند نفر ديگه كه انها مشغول درست كردن كابل برق بودن . ازم خواست كه بايستم. ميتونست انگليسي حرف بزنه. اسمش منير بود و مهندس برق. بعد از چند روز ميتونستم با كسي صحبت كنم . نيم ساعتي باهم گپ زديم و كلي اطلاعات ازش راجع به اندونزي گرفتم.دعوتم كرد براي ناهارو بعدش هم ازم خواست كه باهم بريم مزرعه اش كه توي شهر پادنگ بود و توش پرورش ماهي مي داد. يه آدم مثبت ،جا افتاده و متشخص بود و ميتونستم يه تجربه جديد رو داشته باشم . منم كه اصلا مورده اتفاق و تجربه نو&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;هستم قبول كردم و وسايل دوچرخه رو توي ماشينش گذاشتيم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و اول رفتيم بوكيت تينگي منزل يكي از اقوامش . اونجا نيم ساعت مونديم و پذيرايي گرمي ازمون شد . بعد حركت كرديم به سمت پادنگ كه 50 كيلومتر از راه اصلي فاصله داشت و ميدونستم كه فردا بايد اين راه رو برگردم. خوب اين تلافي راهي كه با ماشين اومده بودم. هر چند كه 30 كيلومتر بيشتر رو بايد ركاب ميزدم.شب شده بود كه رسيديم مزرعه يه جاده شيبدار رو از بين جنگل رد كرديم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و هوا تاريك درختاي ميوه محلي. يه دوش گرفتم . يه محوطه بزرگ با چند تا استخر ماهي با منير رفتيم شهر براي شام . منير 2 تا دختر داشت كه توي مالزي درس چند روز يه دفعه&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;درس ميخوندن. همسرش هم شاغل بود و توي بوكيت تينگي اقامت داشت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Calibri&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri&quot;&gt;ومنير شبها بود.اول رفتيم كنار ميوماد مزرعه و شب رو اونجا مي موند.كه اون شب هم جزء اون شب بودو عجيب هم نبود.چون ما كنار ساحل اقيانوس بوديم.موجهاي بزرگي با ساحل برخورد ميكرد.به پيشنهاد دوستم يه غذاي اندونزي كه اسمش ميرتاباگ خورديم. بعد هم رفتيم براي شام. شام يه چيزي بين كوكو و پيتزا بود. واقعا توصيفش سخته بايد تستش كنيد.اونقدر شام درست حسابي نخورده بودم كه دوبا سفارش غذا دادم.با اينكه از منير خواسته بودم كه بزاره من شام درست كنم اما اجازه نداد و گفت تو مهمون مني! غذا به شكل جالبي تهيه ميشد. يه نوع غذا هم به من هديه دادن و من هم عكاسي كردم براشون جالب بود كه يه خارجي از غذاشون عكس بگيره.و مي خواستن كه محبتشون رو به نحوي ابراز كنن.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;رفتيم براي ماهيگيري. يه استخر كه پر بود از ماهي. خلاصه اون شب يه خواب درست حسابي كردم و صبح زود به اتفاق منير يه تجربه دوست داشتني. كافي بود قلاب رو بندازم توي آب اون موقع يه ماهي بزرگ توپ گيرم مي اومدو اومد. 2 تا ماهي كه گرفتم ترجيح دادم كه به ماهي غذا بدم تا شكارشون كنم تا منير براي صبحانه بخورتشون. 2 ساعتي توي مزرعه گذشت و بعد از اينكه كلي بهم خوش گذشت ،منير من رو تا مسافتي با ماشين برد.از ظهر ديروزش و قبلش از سويي از &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;اتفاقات جديد و متفاوت لذت برده بودم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;ولي از طرفي موقع رفتن بود...&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 04:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از جاوه به جزیره رویایی بالی</title>
<link>http://habibashtari.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Times New Roman&apos;,&apos;serif&apos;; mso-bidi-language: FA; mso-ascii-theme-font: major-bidi; mso-hansi-theme-font: major-bidi; mso-bidi-theme-font: major-bidi&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام دوستان من در آخرين نقطه از جزيره ۱۵۰۰كيلومتري جاوه هستم و تا عصر مي روم به جزيره رويايي بالي.چند روز بيشتر از ويزایم نمانده و تا آخر هفته بايد اندونزي را ترك كنم.برایتان بعد از اتمام اندونزي توضيح مفصل &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;راجع به آنجا ميدهم. جاوه هم مثل سوماترا از زيبايي و مردم دوست داشتني پر بود. هر چند اتفاق و بد بياري برایم داشت ولي خوشي هایش بيشتر بود.۲روز به شدت مريض شدم و تمام سيستم بدنم به هم ريخته بود.شرايط بدي را گذراندم و حركت زيادي نداشتم و در آن ۲روز ۶۰كيلومتر&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;راه آمدم و همان كلي از برنامه هایم را عقب انداخت.با فشار زيادي كه به خودم مي آوردم نتوانستم طبق زمان بندي حركت كنم و به اجبار حدود ۵۰۰كيلومتر را با اتوبوس آمدم بالا و پايين بودن جاده هم اين اجازه رو بهم نداد تا ركاب بزنم و روند حركتيم حدود ۳۰% كاهش پيدا كرد. در اين مدت هم مهمان خیلی از اين اندونزي هاي مهربون بودم. كه البته يكي از آنها يک كار احمقانه كرد و از وسايلم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;يک چيزي را بدون  اطلاع من برداشت . از جمله گوشي موبايلم&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;را كه سيم كارت مالزيم در آن بود.ا لان&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;تمام شماره هایم را از دست دادم همينطور سيم كارت مالزيم را بالاخره در آن همه آدم خوب يکی هم  اينطوري طبيعيه. كمي مجبورم برایتان گلچينش&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; را&lt;/SPAN&gt; بنويسم.جريان ۲تا عروسي را برایتان گفتم. سومي را حذف مي كنم چون خيلي شبيه آنهاست.جريان ديگه را توي پيغام بعدي برایتان مي نويسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Jun 2008 04:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=habibashtari&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>habibashtari</dc:creator>
<guid>http://habibashtari.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
