تبليغاتX
سفر به دور دنيا با دوچرخه

خروج از اندونزی بعد 1ماه

بعد از ۱ماه امروز از اندونزي خارج مي شوم.1 ماه پر خاطره و پر ماجرا برايم اينجا گذشت كه هم شيرين و هم تلخ. راستش اين روز هاي آخرا كم كم داشت از شيريني در مي آمد.يكشنبه عصر رسيدم بالي . در شهر دنپاسار يك اتاق گرفتم.بعد يه دوش آب سرد به خاطر اينكه خسته بودم و حالم خوب نبود گرفتم. ديگر از حال رفتم تا فردا صبح.

حدود 15 ساعت خوابيدم. بايد زود دوباره به حال عادي بر ميگشتم. نزديك ظهر رفتم منطقه كوتو كه منطقه معروف و توريستي بالي است.زياد دور نبود و با اينكه نم نم ركاب ميزدم زود رسيدم. شهر پر بود از توريست هاي خارجي . يك سر كنار ساحل رفتم كه خيلي شهرت دارد.زمان زيادي نبود كه آنجا بودم و يك دفعه حس كردم بايد برگردم. تصميم گرفتم همان موقع عصر زود راه بي افتم به سمت جاوه،سوماترا و در نهايت مالزي.حسم خوب كار كرده بود. با اينكه  با محاسباتم بايد ۴شنبه راه مي افتادم،تا جمعه برسم مالزي،۲ شنبه  راه افتادم و شنبه رسيدم.

همگي دست به دست هم داده بودند  تا من را حسابي كلافه كند.و اين به همين جا ختم نشد نزديك دوماي به من  گفتند بايد پياده شوم .چون راه  دوراهي بود و اتوبوس مي گفت: من به شهر ديگري  ميروم . و گفت  حدود ۲كيلومتر رو ركاب بايد بزني. به خودمم گفتم خوب ميزنم  مهم نيست بعد اون همه دردسر يه ساعتي هم ريلكس ميشم. بعد ۱ساعت ركاب زدن تابلوي ۴۴كيلومتري دوماي روديدم و حسابي به جوش آم۵شنبه روز در  اتوبوس و كشتي بودم و اتفاقا  بيشتر قسمت ها بر خورد كردم با  كساني كه حسابي اذيتم كردند.اتوبوس بالي در جاكارتا بين راه پيادم كرد و گفت:از سورابايا منتقل مي شوي . چيزي كه وقتي رسيدم اونجا تازه بهم گفتند.كلي وسايل و دوچرخه را از اتوبوس پياده كردم و 5ساعت معطل شدم ودوباره حركت كردم.از جاوه به شهر دوماي هم بليط ساعت ۲بهم فروختند و ساعت 6 حركت كرديم.و جايم را هم رديف آخر جلوي بوفه دادند و شكايتم هم به جايي نرسيد. با اينكه زودتر از همه مسافر ها بليطم را گرفته بودم . ولي با ناجوانمردي آنها مواجه شدم و ۴۸ساعت جلوي بوفه كه 6 تا صندلي با زور جا شده بود داخل هم . تازه اين ها  آخرش نيست آنجا مرد ها سيگار ميكشند . در اتوبوس هم سيگار ميكشيدند و براي يه لحظه هم قطع نمي كردند انگار مسابقه داشتند!! با وجود اينكه بچه كوچك بود توي اتوبوس سيگار ها قطع نمي شد آخر آنجا ممنوع نيست. هنوز ادامه دارد. در اتوبوس هاي اندونزي بودن بچه كوچك طبيعي است  ودر مسافرت طولاني آنها هم  طبيعي تر . و صداي ضبط شب و صبح شنيده ميشد براي يك لحظه هم قطع نميشد.اينها دم. حسابي قاطي كرده بودم وبه همه آنها  بد و بیراه گفتم.با اينكه آدماي خوبي بودند،كه باهاشون برخورد كرده بودم  و بهم لطف كرده بودن مي اومد جلوي چشمام.اما ديگه به همه داشتم  بد و بیراه میگفتم. شخص خاصي را مشخص نكردم.

 

 

 

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 14:47 | دوشنبه دهم تیر 1387 •

يه سرگذشت ديگه ايندفه اندونزي تامالزي واز اونجا تايلند

 سلام ۲ روزه  وارده بالي شدم فاصله بندر تا شهر دنپاسار روكه حدود۴۰-۱۳۰ كيلومتر بود، تا۲روز ركاب زدم و ديروز عصر رسيدم. تو آخرين نقطه هاي جزيره جاوه ، به يه عروسي دعوت شدم. وقتي ايستادم براي عكاسي بهم گفتن برم داخل و مهمونشون باشم.

 (جاي همتون خيلي خالي بود چه كنيم اينم از مزاياي سفر با دوچرخه هست ديگه معلوم نميكنه كه از صبح داري ركاب ميزني يدفعه مياي و شب عروسي دعوت ميشي)

از جاوه تا بالي حدود 1ساعتي روي اقيانوس بودم. روي عرشه ايستاده بودم و باد خنكي مي وزيد . احساس رهايي عجيبي داشتم. تقريبا ركاب زدنم توي اندونزي تموم شده. حدوده  2500 كيلومتر توي اين بيست و چند روز ركاب زدم و كلي خاطره شيرين و گاهي تلخ دارم تا چند روز ديگه اندونزي رو ترك مي كنم و بسمت مالزي حركت مي كنم تا از اونجا وارد تايلند بشم. 

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 11:14 | دوشنبه سوم تیر 1387 •

اندونزی و سوماترا

يك هفته اي بود وارد اندونزي و جزيره سوماترا شده بودم.يه روزه پر انرژي رو داشتم تو ركاب ميزدم.از شلوغي ميشد فهميد كه دارم وارد دهكده بزرگي ميشم .ديدم كلي آدم پياده وسط جاده حركت ميكنن. و ماشين ها هم خيلي يواش آدم ها رو همراهي ميكنن.جلوتر خبري بود. از بين جمعيت رد شدم تا ببينم چه خبره؟! مراسم خاك سپاري بود و يه چيزي شبيه تابوت روي شونه مردم حمل ميشد . با شكلي متفاوت از اون چيزي كه توي ايران هست. جال اينجاست كه همه خوشحال بودن و ميخنديدن. هر چي دور و برم رو نگاه كردم كه آدم ناراحت و گريان ببينم، نبود كه نبود .طبق معمول با حضور يه توريست خارجي جمع به هم خورد و همه با زبان انگليسي سلام سلام ميگفتن و... زود چندتا عكس گرفتم و براهم ادامه دادم چ.ن ميخواستم تا شب برسم به شهر بوكيت تينگي . خيلي از اونجا دور نشده بودم كه يه آقايي  كنار جاده با چند نفر ديگه كه انها مشغول درست كردن كابل برق بودن . ازم خواست كه بايستم. ميتونست انگليسي حرف بزنه. اسمش منير بود و مهندس برق. بعد از چند روز ميتونستم با كسي صحبت كنم . نيم ساعتي باهم گپ زديم و كلي اطلاعات ازش راجع به اندونزي گرفتم.دعوتم كرد براي ناهارو بعدش هم ازم خواست كه باهم بريم مزرعه اش كه توي شهر پادنگ بود و توش پرورش ماهي مي داد. يه آدم مثبت ،جا افتاده و متشخص بود و ميتونستم يه تجربه جديد رو داشته باشم . منم كه اصلا مورده اتفاق و تجربه نو  هستم قبول كردم و وسايل دوچرخه رو توي ماشينش گذاشتيم  و اول رفتيم بوكيت تينگي منزل يكي از اقوامش . اونجا نيم ساعت مونديم و پذيرايي گرمي ازمون شد . بعد حركت كرديم به سمت پادنگ كه 50 كيلومتر از راه اصلي فاصله داشت و ميدونستم كه فردا بايد اين راه رو برگردم. خوب اين تلافي راهي كه با ماشين اومده بودم. هر چند كه 30 كيلومتر بيشتر رو بايد ركاب ميزدم.شب شده بود كه رسيديم مزرعه يه جاده شيبدار رو از بين جنگل رد كرديم  و هوا تاريك درختاي ميوه محلي. يه دوش گرفتم . يه محوطه بزرگ با چند تا استخر ماهي با منير رفتيم شهر براي شام . منير 2 تا دختر داشت كه توي مالزي درس چند روز يه دفعه  درس ميخوندن. همسرش هم شاغل بود و توي بوكيت تينگي اقامت داشت  ومنير شبها بود.اول رفتيم كنار ميوماد مزرعه و شب رو اونجا مي موند.كه اون شب هم جزء اون شب بودو عجيب هم نبود.چون ما كنار ساحل اقيانوس بوديم.موجهاي بزرگي با ساحل برخورد ميكرد.به پيشنهاد دوستم يه غذاي اندونزي كه اسمش ميرتاباگ خورديم. بعد هم رفتيم براي شام. شام يه چيزي بين كوكو و پيتزا بود. واقعا توصيفش سخته بايد تستش كنيد.اونقدر شام درست حسابي نخورده بودم كه دوبا سفارش غذا دادم.با اينكه از منير خواسته بودم كه بزاره من شام درست كنم اما اجازه نداد و گفت تو مهمون مني! غذا به شكل جالبي تهيه ميشد. يه نوع غذا هم به من هديه دادن و من هم عكاسي كردم براشون جالب بود كه يه خارجي از غذاشون عكس بگيره.و مي خواستن كه محبتشون رو به نحوي ابراز كنن.  رفتيم براي ماهيگيري. يه استخر كه پر بود از ماهي. خلاصه اون شب يه خواب درست حسابي كردم و صبح زود به اتفاق منير يه تجربه دوست داشتني. كافي بود قلاب رو بندازم توي آب اون موقع يه ماهي بزرگ توپ گيرم مي اومدو اومد. 2 تا ماهي كه گرفتم ترجيح دادم كه به ماهي غذا بدم تا شكارشون كنم تا منير براي صبحانه بخورتشون. 2 ساعتي توي مزرعه گذشت و بعد از اينكه كلي بهم خوش گذشت ،منير من رو تا مسافتي با ماشين برد.از ظهر ديروزش و قبلش از سويي از  اتفاقات جديد و متفاوت لذت برده بودم  ولي از طرفي موقع رفتن بود...

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 8:12 | شنبه یکم تیر 1387 •

از جاوه به جزیره رویایی بالی

سلام دوستان من در آخرين نقطه از جزيره ۱۵۰۰كيلومتري جاوه هستم و تا عصر مي روم به جزيره رويايي بالي.چند روز بيشتر از ويزایم نمانده و تا آخر هفته بايد اندونزي را ترك كنم.برایتان بعد از اتمام اندونزي توضيح مفصل  راجع به آنجا ميدهم. جاوه هم مثل سوماترا از زيبايي و مردم دوست داشتني پر بود. هر چند اتفاق و بد بياري برایم داشت ولي خوشي هایش بيشتر بود.۲روز به شدت مريض شدم و تمام سيستم بدنم به هم ريخته بود.شرايط بدي را گذراندم و حركت زيادي نداشتم و در آن ۲روز ۶۰كيلومتر  راه آمدم و همان كلي از برنامه هایم را عقب انداخت.با فشار زيادي كه به خودم مي آوردم نتوانستم طبق زمان بندي حركت كنم و به اجبار حدود ۵۰۰كيلومتر را با اتوبوس آمدم بالا و پايين بودن جاده هم اين اجازه رو بهم نداد تا ركاب بزنم و روند حركتيم حدود ۳۰% كاهش پيدا كرد. در اين مدت هم مهمان خیلی از اين اندونزي هاي مهربون بودم. كه البته يكي از آنها يک كار احمقانه كرد و از وسايلم  يک چيزي را بدون  اطلاع من برداشت . از جمله گوشي موبايلم  را كه سيم كارت مالزيم در آن بود.ا لان  تمام شماره هایم را از دست دادم همينطور سيم كارت مالزيم را بالاخره در آن همه آدم خوب يکی هم  اينطوري طبيعيه. كمي مجبورم برایتان گلچينش را بنويسم.جريان ۲تا عروسي را برایتان گفتم. سومي را حذف مي كنم چون خيلي شبيه آنهاست.جريان ديگه را توي پيغام بعدي برایتان مي نويسم.

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 7:45 | شنبه یکم تیر 1387 •

بالاخره رسیدم به شهر سولوک

عروسي دوم 1 هفته بعد بود. عصري بعد از يه روزه پر فشار توي سر بالايي سوماترارسيدم به شهر سولوك.هنوزحسابي انرژي داشتم و 2 ساعتي هم تا غروب آفتاب زمان بود.تصميم گرفتم ادامه مسير بدهم.همون اول شهر با بادبادك بازي بچه ها روبرو شدم. كه با شكل هاي خواصي تزيين شده بود. ايستادم و از چندتاشون از اوج گرفتن آنها عكس گرفتم. هنوز راه زيادي نيامده بودم كه با تزيين خاص كه با پارچه و به صورت چادري بزرگ در اومده بود مواجه شدم.كلي آدم هم با لباس هاي به رنگ خاص آبي يك دست ديده ميشدن . واستادم تا عكس بگيرم. سرم درد ميكنه براي چيزهاي جديد و تجربه هاي نو.موندم و تا اومدم دوربين رو در بيارم طبق معمول جلب توجه دوچرخه و از طرفي مهمون نوازي اندونزي ها  منجربه دعوتم به داخل شد. چند نفري كم كم ميتونستن انگليسي صحبت كنند.وقتي ازم راجع به دينم پرسيدن و فهميدن من مسلمان هستم، شدم يه مهمون خاص درجه يك. خيلي حال خوبي داره.همه توجهشون به توهست و تا با يه اشاره هر چيزي مي خواهي فراهم كنند.چندتا عكس از عروس و داماد و چندتايي از اقوام درجه يك گرفته شد.وازم دعوت شد براي شام.چند نوع ميوه و شربت هم برام آوردن .سه تا خانم مامور شدن  براي پذيرايي از من.بابا آخه مگه من چقدر ميخواستم بخورم.ولي چون علاقشون رو ميديدم هرچيزي ميدادن تشكر ميكردم . تمام مدت شام در حال عكس انداختن با صاحب مجلس ها بودم و هر لقمه اي كه ميخوردم جندتا سر كنار سرم بود براي جا شدن توي كادر دوربين.خيلي زود شماره و ايميلم پخش شد توي مجلس. بعد شام از همشون تشكر كردم و به عروس و داماد تبريك گفتم و خداحافظي كردم.چند دقيقه اي نگذشته بود كهه سيل اس.ام.اس ها شروع شد با كلمات غلط انگليسي.زود يه مسجد پيدا كردم و،چون هوا تاريك شده بود.طوري شد كه از صداي مدام  اس.ام.اس ها  گوشيم رو خواموش كردموميدونم كه كار بدي بود ولي خسته شده بودم.بعد يك روز پر تحرك حق با من بود.

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 17:53 | جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 •