تبليغاتX
سفر به دور دنيا با دوچرخه

سلام .

دلم براتون تنگ شده.

15 روز سفر را مي خوام تويه متن جا كنم .  مجبورم خلاصه بنويسم ، چون هر روز به اندازه چند صفحه ماجرا و خاطره داره ولي برام مقدور نيست ، همشو بنويسم .

بعد از 4 روز موندن توي بمبئي زمان حركت شروع شد و راهي جاده شدم . مسير 1500 كيلومتري داشتم تا دهلي. هواي گرم و شرايط استوايي حاكم بود . پوشش گياهي خاص جنوب هند ديده مي شد، كه اغلب متفاوت با ايران بودند .

درختان نارگيل ، موز، مزارع نيشكر.همه چيز متفاوت بود.

بارها و بارها مورد لطف مردم قرار گرفتم .

آدمهايي كه منو نمي شناختند و فقط صرف سفر با دوچرخه كه براشون جالب بود ، به صرف چاي ، غذا و چندباري به خونشون دعوت كردند .

سر راهم معبدهاي عظيم و زيبا ، مردمي با فرهنگها و مذاهب مختلف و گاهي عجيب روبرو بودم. مثل گروههايي كه افراد اون كاملا لخت بودند ، هندوهايي كه تمام عمر گوشت نخورده و گياهخوارند ، مسلمانهايي كه خيلي از اعمالشون متفاوت با ماست. بعد از 5 روز لذت بردن از مناظر طبيعي زيبا ، و لذت بردن از توي جاده بودن ، رسيدم احمدآباد.

توي اون 5 روز ، يك شب مهمان يه آقاي هندو بودم كه توي دهكده اي زندگي مي كرد ، 20 كيلومتري شهر سورت . دهكده اي زيبا و جالب . شب تمام اعضاي خونواده و كلي از همسايه ها و فاميلاشون اومدن پيشم . براشون سفرم با دوچرخه خيلي جالب بود . مي گفتند من اولين خارجي هستم كه تا حالا اومدم توي دهكدشون .

بار ديگه مهمون يه زوج مسلمون بودم . كه چون وقت نداشتم 3-2 ساعتي بيشتر پيششون نموندم . موقع خداحافظي ، يه بطري آب نارگيل ، نوشابه ، آب خنك و آب جوش بهم دادند و هيچ پولي را ازم قبول نكردند .

بار ديگه يه مسلمون منو دعوت به چاي و يك نوع غذاي محلي كرد . روزي كه به احمدآباد رسيدم ، حدود 600 كيلومتر از بمبئي فاصله داشتم . بطور كاملا تصادفي ، كه فقط با خواست خدا امكانش بود ، با آقاي شيعه مسلماني بنام طاهر آشنا شدم كه 16 سال با دوچرخه به دور دنيا سفر كرده بود . من را به خونش دعوت كرد و وقتي فهميد مسلمان شيعه هستم رابطمون بهتر هم شد.

4 روز مهمون طاهر بودم ، 4 روز خاطره انگيز. طاهر برام از تجربه هاي سفرش گفت ، كه برام خيلي ارزشمند بود . اون و همسرش نسرين خيلي با محبت بودند . 2تا بچه دوقلو به اسمهاي فاطمه و مرتضي هم داشتند . توي اين چند روز كه اونجا بودم خيلي برام زحمت كشيدند . طاهر كلي مصاحبه مطبوعاتي و تلويزيوني هم برام هماهنگ كرد و در آخر هم از طريق ايشون شيعه هاي منطقه مبلغي را به عنوان شراكت در سفرم كه با پيام " صلح" انجام ميشه به من هديه كردند.

ديدار با طاهر مثل يه معجزه بود و جدايي از اون و خونوادش برام سخت . موقع خداحافظي هردوشون گريه كردند و اشك من را هم درآوردند . توي چند روز خيلي به هم نزديك و وابسته شده بوديم . من زمان نداشتم و راه زيادي در پيشه روم بود .

موندن جايز نبود پس چاره اي جز حركت نداشتم .

از احمدآباد به بعد كم كم آب و هوا كوهستاني و سردتر مي شد . شبها توي پمپ بنزينها چادر مي زدم و استراحت مي كردم ، بيشتر مواقع از طرف كاركنانش دعوت به چاي مي شدم . در طول راه بيشتر مردم انگليسي نمي دونستند و ارتباط با اونها به سختي و با اشاره انجام مي شد . چون توي احمدآباد عكس و خبرم توي روزنامه ها و تلويزيون پخش شده بود گاهي تو جاده مردم مي شناختنم و ابراز محبت و آشنايي مي كردند . يادمه يه بار يه ماشين گلف مشكي رنگ از كنارم كه رد شد ، 100 متر جلوتر ايستاد . فهميدم بخاطر من وايساده . چندتا آقا و خانم جوون ازش پياده شدند . وقتي رسيدم كنارشون ، شروع به صحبت كردند. همشون معمار و همكار بودند و خبرمو توي روزنامه ديده بودند. وقتي از شغلم پرسيدند و فهميدند طراح داخلي هستم ، خيلي خوشحال شدند و دعوتم كردند به نهار . يه جورايي همكار شده بوديم . يه نهار بدون فلفل و خيلي عالي. چون توي اين مدت غذاي درست و حسابي نخورده بودم . آخه غذاهاي هندي پر از فلفله و اونقدر تنده كه اصلا قابل تحمل نيست .

1 ساعتي با هم بوديم ، مي تونستم صحبت كنم چون انگليسي مي دونستند ، در ضمن همگي همسن و سال هم بوديم . بعد از نهار ازشون خداحافظي كردم و براهم ادامه دادم و بعنوان تشكر بهشون شكلات دادم . يه بسته شكلات شير قهوه ايراني دارم كه به كسايي كه كمكي بهم مي كنن بعنوان تشكر تقديم مي كنم . اين خوبيه مردم ادامه داشت تا بعد از 2 هفته حركت از بمبئي رسيدم دهلي.

الان 4روزه توي دهلي هستم و كار زيادي نتونستم انجام بدم . بخاطر تعطيلي اربعين ، سفارت و رايزني اينجا و بدنبالش تعطيلات آخر هفته هند. فقط تونستم ، نامه براي تمديد ويزام از سفارت بگيرم ، چندتايي هم مصاحبه با مطبوعات و اخبار ايراني و هندي ، با هماهنگي خانه فرهنگ  انجام دادم. منتظرم تا دوشنبه بشه و اقدام براي ويزاي نپال بكنم.

 كلي كار دارم كه و زمان خيلي كمه . دوست دارم از كساني كه تو جريان سفر بهر نحوي كمكم كردند تشكر بكنم مخصوصا آقاي نجفي كه امكانات مورد نيازم را در اختيارم قرار داد. دارم تلاش مي كنم ولي جريان رودخونه خودش منو هرجا كه بخواد مي بره.

 

 تماس و ياد شماست كه بهم قوت ميده . دوستتون دارم . منو يادتون نره ، دعام كنيد.

 

 

ممنون از اميد عزيزكه زحمت تايپ رو كشيد.

۱۳۸۶/۱۲/۱۲

2008/03/02

 

 

!! نوشته شده توسط حبیب اشتری | 22:29 | یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 •